زبانها در کنار برقراری ارتباط (که شاید نقش بسیار کوچکشان باشد) تفکرمان را میسازند و به این صورت وجودمان را دربر میگیرند.
ما در زبانمان زیست میکنیم، از طریق آن به شناخت خود و جهان اطرافمان میرسیم، و به واسطه آن، جهان اطرافمان را درونی میکنیم و بعد از طریق این زبانِ درونی شدۀ شخصی شده، به چیزها میاندیشیم!
در خلال این تجارب معناهایی را از چیزها درونی میکنیم که دو گونهاند؛ بخشی همان معنای لغتنامهای اولیه است که مشترک بین گویشوران آن زبان است و برای ارجاع به آن چیزها به کار میرود و دیگری معنایی است که همراه با معنای لغتنامهایست و بر آمده از احساسات، عواطف و ... است که به آن معنای ضمنی یا معنای متداعی میگویند. بخشی از معنای ضمنی با این که بخش احساسی و انضمامی معناست ولی بر اساس تجارب مشترک میتواند میان افراد یک گروه، یک جامعه، یک ایدئولوژی و.... که باوری خاص و یا تجربهای مشترک دارند، مشترک باشد، ولی از آنجایی که تجربه هر فردی از جهان منحصر به فرد است، میتوان گفت بخشی از معنای ضمنی در زبان وجود دارد که "همواره" منحصر به فرد میماند و خاص یک فرد و تجربیات زیستهاش است و برای همین است که گاهی احساس میکنیم آنچه را که میگوییم کسی نمیفهمد یا فقط اندکی آن را میفهمند، چرا که فقط کسی ما را به خوبی میفهمد که به دنیای زیستمان و عالم درونمان نزدیک باشد و گرنه به قول اساتید ،"ما در توهم ارتباط با هم زندگی میکنیم" آنچه ما در ارتباط از هم دریافت میکنیم تنها بخشی از معناست! آن بخش مشترکِ حاصل قراردادها، زیست مشترک و تجارب مشابه! برای مثال وقتی به دوستی میگویید امروز هنگام خروج از خانه سگی را دیدم، مسلما آن معنای مشترک دایرةالمعارفی فهم میشود که شما هنگام خروج از جایی به نام خانه با موجودی به نام سگ مواجه شدید. ولی آن بخش اساسی که همان انتقال لایههای پنهان معناست، میماند به این که معنای ضمنی "سگ" در شما دو نفر تا چه اندازه مشابه است؛ مثلا اگر یکی سگ را نجس بداند و دیگری نداند، یکی سگ را خطرناک بداند و دیگری با وفا، یکی سگ را عامل بیماری بداند و دیگری نه و... همه و همه بر میزان انتقال معناهای ضمنی و مفاهیممان تاثیر گذارند!
پس وقتی به دنبال 1ی میگردیم مرتبه اول و پایینش این است که این فرد کسی باشد که دانش زبانی لغتنامهایش با من مشترک باشد ولی در لایهای عمیقتر، آن است که معانی ضمنی و مفاهیم میانمان مشابه و حتی مشترک باشد.
با این همه، زبان تنها چیزیست که ما برای بیان کامل خود داریم، تنها وسیلهای که ما را و دنیای درون ما را به جهان بیرون پیوند میزند، علاوه بر این که وسیلهایست که دنیا را با تمام مفاهیمش به خانه ذهنمان میکشاند و جای میدهد! زبان به ما اجازه می دهد که در آن زیست کنیم و از دریچه مفاهیمِ درونی شدهاش، دنیا را بنگریم!
برای همین است که زبانها این قدر برای گویندگانشان مهم هستند. زبانها هویت فردی، قومی و ملی افراد یک جامعه را میرسانند. حتی تعبیر آن به پرچم وجودیِمان، ظلم به جایگاه آن است، زبان زیستگاه و پناهگاه و محل سُکنای "وجود" است. اما این زیستگاه و خاستگاه در واقع کدام زبان است؟
همان زبانی که با آن تفکر میکنیم، همان زبانی که با آن حدیث نفس داریم، همانی که با آن رٶیا میبینیم! همانی که وقتی درد داریم یا غمی جانکاه، فکر میکنیم فقط و فقط واژگان آن است که میتواند حامل یا بهتر است بگوییم راوی احساساتمان باشد. و به همین دلیل زبان مادری برای افراد مهم است.
با این حساب زبانها وحدت بخش هستند و جداسازنده؛ زبان شما را به گروهی مشابه با تجارب و مفاهیمی مشابه پیوند میزند و از گروهی دیگر جدا میسازد! بنابراین بنا بر تنوعات قومی و سرزمینی، تنوعات زبانی نیز وجود دارند.
یک فرد تمایل دارد که با زبانی که از کودکی با آن زیسته، مفاهیمش را درونی کرده، زبانی که ترجمان احساسات و عواطفش است، اگر نتواند با دیگری ارتباط برقرار کند، حداقل تفکر و اندیشه کند و به این دلیل افراد اگر دچار تحقیر نژادی نشده و از هویت قومی و نژادی خود شرمنده نباشند، زبان مادری خود را دوست دارند و تمایلشان این است که آن را به کار ببرند.
برچسب:
نویسنده: ساناز شجاعی